|
|
|
|

|
|
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |
|
|
| |
|
|
|
|
زندگی دایره است
مرکزش صفر بزرگ ومنم داخل آن وتویی نیز چو من ومن و تو باهم می توانیم که از صفر بسازیم عددی وبه اندازه اندازه خود حجم این دایره رو بیش کنیم گرچه صفریم ولی گسترش خویش کنیم پس اگر من به تو یاری نکنم وتو مانی بی من یا بمانم بی تو آسمان بی کس وبی مهر شود دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود
|
|
سه شنبه یکم مرداد 1387 | |
|
| |
|
|
|
|
خیلی وقت است میخواهم از نبودن و رفتن بنویسم اما انگار پای بست این سرزمین ویران درونم شده ام.سرگذشت آدمی را میمانم که با تمام دنیا مبازه میکند اما محبتش را نثار تمامی آدمیان اطرافش میکند اما بی مهری میبیند.از زندگی و روزگار گله مند و خسته نیستم با تمام وجودم برای خانواده ام زندگی میکنم. اما گاهی نا امیدی با تمام نیرویش به من نزدیک میشود،و من در کمال ناباوری شکست خورده میپندارم خویش را.من همان کودکم.
|
|
دوشنبه دهم تیر 1387 |
|
|
| |
|
بی تو غریب ماندم
|
|
|
شب سرد زمستان بود و من تنها میان حجم خالی ذهنم
شب سرد زمستان بود و من جستجوگر تو در شب تارم
شب سرد زمستان بود و برفها به امید دوباره ابر شدن و رهایی باریدن
اشکهای من به دور از دیده ات جاری شدند و مرا در غربت چشمهایم تنها رها کردند
بی تو غریب ماندم و تنها، روزها و شبهای بی تو سپری شدن چقدر ملال آور بود
اما اکنون من نیز مانند تو و در کنار تو مأوا گرفته ام ای عشق ابدی من.
ز.ق
|
|
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 |
|
|
| |
|
خاطرات خالی!
|
|
|
امروز هوای دلم ابریست.باران هم باریده اما نه مثل باران های شمال.باران سیل آسایی در راه است اما نمی بارد.
امروز 16 روز گذشته است از افسوسهای نهانی من در خود.تنهایی را در اجتماع دیدن بسیار سخت است.
سخت دلگیرم برای تمام روزهایی که به سادگی از دست داده ام.
روزهای زیبایی که اکنون زشت ترین خاطرات من اند.
نمی دانم پس چگونه خداوند آدمیان را فراموشکار آفریده.
پروردگارا نیازمندم،به تمام آدمها نیازمندم،اما چرا کسی به من نیازمند نیست؟
ز.ق

|
|
جمعه شانزدهم فروردین 1387 | |
|
| |
|
|
|
|
بهار با شروع دوباره زندگی آمده است و من هنوز جنازه ایی بیش نیستم .جنازه ایی که در پوسته تنهایی خود غرق و مغرور پیله های ابریشمی خود،غافل از اینکه در فراسوی پیله های ارزشمندم دنیایی زیبایی در حال متلاشی شدن است و من هنوز نتوانستم تمام زیبایی آنرا تماشا کنم.میترسم بعد از خروج از پیله غرور و خودخواهیم دیگر منی وجود نداشته باشد که یارای تماشای آن همه زیبایی را داشته باشد.به این می اندیشم که نکند من نیازمند شوم اما کسی به نیازم پاسخ ندهد.میترسم از تمام زیبایی های پر فریب.از تنهایی در ازدحام هراس دارم.
کلمه عید که شنیدنش نزدیک میشود شادی آور است اما در کنارش غم عظیم کهنه شدنم مرا به هراس می اندازد.
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو هاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك مي رسد اينك بهار خوش به خال روزگارا خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
|
|
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 |
|
|
| |